زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها با برادر در برگشت به کربلا
بردار سر ز خاک منم خواهرت حسین از شهـر شـام آمـدهام بـا سـرت حـسین از گـوشـه مـزار تـو ای شـاه بـیکـفـن آیـد هـنـوز زمــزمــه مــادرت حـسـین یادش به خیر چون که رسیدم به کربلا دسـت مرا گرفـت عـلی اکـبرت حسین آغـوش باز کن که سکـیـنه رسیدهاست او را بـگـیـر بـار دگر در بـرت حسین میخـواسـتـم که آب بـریـزم به قـبر تو یاد آمدم که تـشنه جدا شد سرت حسین خـاک مـزار تو به سـرم تا که ریـخـتـم یـاد آمدم که خاک نشد پـیکـرت حـسین جسم کبود و زخمی من شاهد من است خـیـلی مـرا زدنـد سـرِ دخـترت حـسین خـیلی زدنـد خـنـده به اشکـم زنـان شام پـای سـرِ تـو و سـرِ آبآورت حـسـیـن بـزم شـراب و پـردهنـشـیـنـان فـاطــمـه ایکاش مرده بود دگر خواهرت حسین ای کاش خورده بود به لبهای خواهرت چوبی که زد عدو به لبِ اطهرت حسین جـانِ ســر بــریـده حــلالـش نـمـیکـنـم آنکه شراب ریخت کـنارِ سرت حـسین |